سالهای دورتر وبلاگی داشتم در پرشین بلاگ. وقتی از ایران آمدم، او را هم مثل خیلی چیزهای دیگر جا گذاشتم همانجا. بعدها نمی دانم چه بلایی سرش آمد که دیگر«در دسترس نیست».
من هیچ وقت بلد نبودم از چیزی ببرم. بیشتر از همه شبیه لحافِ چهلتکیهی مادربزرگم. پر از وصله های ناجور شاید. درست یادم نیست از کجا شروع شد. اما جایی دیگر زمین گرد نبود. انگار جهان من گرفتار یک اتانازی دسته جمعی شده بود. آخرین تیرک را که ول کردم، فقط دوتا آجر خورد توی سرم. نمی خواستم چیز زیادی را به یاد آورم. پناهنده شدم به کاناپه و کتابهایم. رمان های نوجوانی ام را دوباره خواندم تا یادم بیاید که "برمیگردیم گل نسرین بچینیم". یادم آمد که چه مومنانه با هر زنگ در می پریدم تا رویای بازگشتِ او را زیست کنم. انگار این آجرها یادم انداختند که باید رویا داشت. چشمهایم که باز شد، به رویایم اعلام وفاداری کردم.
حالا این روزها که دارم تکههایم را جمع می کنم، هربار شبیه یک زایمان است. این وبلاگ هم از همین مخلوقات کوچک من است. هیچ ایده ای ندارم که قرار است چه طور پر شود یا اصلن از آن دست مخلوقات یک بار مصرف باشد یا نه. گریپاچ اما اسم خاص جهان و آدمهایش است برای من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر