۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

صدایِ تانک‌ها کَریه است؛



نمی دانم دُکمه های کیبورد سفت شده اند یا انگشت هایِ من خط خطی؛ کنارِ همان پوستی که داشت کم کم باور می کرد، کلمات قرار نیست بوی سرب و جوهر بدهند.
انگار که نخواهی تن دهی... قورت می دهی به جایش و مهم نیست چقدر تیر بکشد یا تاول بزند... در میان صدای بمب هایی که این روزها از گوشم بیرون نمی روند و بوی باروت که به بالکن خانه ام تجاوز کرده است، ناخن شصت پای چپم زیر یک تانک جا ماند. 
حالا شقیقه هایم درد می کنند؛

هیچ نظری موجود نیست: